تبليغاتX
شکاک عبارتست از بسیار شک کننده

 

 قدردان لحظه های توام

قدردانی ای به خلوص

همچون مستی که دست هشیاری را می فشارد

نیستی مرا چاره کن

و برای تمام فراموشی هایم

خاطره ای شو

 

 

 

+  نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 15:31  توسط   | 
تن واره
 

 

دهانت ، بوی آفتاب زمستانی می دهد

-ولرم و شیری رنگ-

وتمام تنم

در دست هایت جا می شود

من

 زیر نگاه تو زیبا می شوم

 

 

 

+  نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 13:56  توسط   | 

 

ما توده های موجی شکل

نظریه هولوگرافیک بودن جهان شاید برای بعضی ها ترسناک و گیج کننده و برای بعضی ها بی معنی و در حد یک قصه جالب باشد ولی برای من بسیار تسکین دهنده است. بر اساس این نظریه جهان و هرچه در آن است،از جمله خود ما ،این نیستیم که فکر می کنیم هستیم. ما تصاویر بازتابانده شده ای هستیم از یک حقیقت دور از دسترس در لامکان و لازمان ،شبیه همان نظریه جهان مُثُلِ افلاطون و البته با استناد به فیزیک کوانتوم .

 بین تمام تئوری هایی که در این کتاب مطرح شده ،مفهوم نظم مستور و نظم نامستور بیش از همه مجذوبم کرد. فیزیکدانی به اسم بوهم ،هم دوره اینشتین ، اعتقاد داشت که بخش عظیمی از جهان ما در گستره نظم مستور قرار دارد،یعنی مراتبی از نظم که در ادراک ما نمی گنجد و حتی به نظر تصادفی و در هم ریخته می آید ولی غایت نظم است. ما فقط پدیده هایی را به عنوان منظم می شناسیم که در محدوده نظم نامستور یا نظم آشکار باشند.

با این حساب تئوری «همزمانی معنادار رویدادها» که کارل گوستاو یونگ مطرح کرده ،توجیه می شود. رویدادهای همزمان که واجد معنای انکارنشدنی هستند ولی از نظر ما تصادفی و عجیب اند، در حقیقت پاره هایی از نظم مستور اند ؛برای همین ما از درک ارتباطشان با هم عاجزیم. این پدیده ها می خواهند به ما بگویند که گستره آگاهی مان فراتر از این هاست ودر صورتی که بخواهیم، می توانیم به انبوهی از حکمت ناشناخته جهان دسترسی داشته باشیم. این جاست که علم  ناقص و ناتوان به نظر می رسد. جمله تکان دهنده دیگری  در کتاب« جهان هولوگرافیک »می گوید که علم هم بر خلاف تصور رایج ،دچار تعصب و تنگ نظری است و به راحتی چشمش را روی پدیده های فراهنجار می بندد چون برای توجیه این پدیده ها ،ناچار است که قبول کند بسیاری از قواعدش نارساست  و حتی باید بنیان های خودش را زیر سوال ببرد.

نظریه هولوگرافیک بودن جهان برای من هیجان انگیز و تسکین دهنده است، چون با آن می توانم باور کنم که این جهان  بی صاحب نیست و همه این نظم های مستور و نامستور ، معنایی دارد ...معنایی بزرگ اما هنوز ناشناخته .

+  نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 6:46  توسط   | 

یک روز صبح که همه چیز درست می شود

این روزها همه سیاسی شده اند ؛همه جا حرف سیاسی می شنوی حتی از زبان آدم هایی که تا 4ماه پیش سلسله مراتب سیاسی را هم خوب نمی شناختند و اخبارسیاسی را هم دنبال نمی کردند ولی این روزها مثل بقیه  به ویروس سیاست آلوده شده اند؛اگرچه به بهانه« تلاش برای زندگی بهتر» ، ولی می خواهم بپرسم این طوری آیا اصلا وقتی برای زندگی کردن می ماند؟ من که هرکس را می بینم صبح تا شب فقط پی گیر فلان بیانیه و فلان قطعنامه و اظهارات فلان سیاستمدار و نماینده و وزیر و کیل است و همه دارند مرتب این ها را برای هم تعریف می کنند و هی ناامید می شوند و دوباره امیدوار می شوند و همه ی حس و حالشان از این اخبار و اوضاع تبعیت می کند.گاهی دیگر حال تهوع پیدا می کنم وقتی مثلا توی یک مهمانی یا محفل دوستانه باز حرف سیاسی می شنوم.

گرچه می دانم که نمی شود و نباید بی خیال شد ،می دانم که مردم کشورهایی که برخلاف ما سیاست زده نشده اند و دارند زندگی شان را می کنند ،اصلا نیازی ندارند که سیاسی باشند چون همه چیزشان سرجای خودش است .می دانم که ما مجبوریم سیاست زده بشویم چون سیاست در تمام ارکان خصوصی زندگی مان  نفوذ کرده و هرکاری که می خواهیم بکنیم  واقعیت سیاسی کشورمان مثل سیلی که نه ،عین مشت و لگد می خورد توی پک و پوزمان و می دانم که راهی جز این نداریم  که برای ساختن دنیایی که قابل نفس کشیدن باشد  تلاش کنیم ولی گاهی با وجود دانستن همه این چیزها  دیوانه می شوم ازدیدن این ریق سیاسی که روی در و دیوار شهر و سر و صورت مردم مالیده اند و بوی چرک و عفونتش دلم را آشوب می کند

چقدر دلم می خواهد یک  روز صبح چشم هایم را باز کنم و ببینم که این کابوس دسته جمعی تمام شده ،که دیگر برای کسی مهم نیست که  امروز کی بیانه  صادر کرده و کی چه دروغی گفته و کی چه اعترافی کرده...چه صبح دل انگیزی می شود آن صبح

+  نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 23:19  توسط   | 

 

ولادیمیر نابوکوف را،یعنی نابوکوف رمان نویس را، تازه کشف کرده ام،خنده در تاریکی ،ماری و... فضای رمان ها و شیوه روایتش ،هم به اندازه کافی مدرن است که شگفت زده ات کند و هم به شکل ارضاکننده ای روسی ... حتی اگر کاراکترها آلمانی باشند،فضاسازی روسی است و آدم را یاد کارهای تورگنیف و گاهی حتی داستایوسکی و تولستوی می اندازد. احساسات پیچیده را هم استادانه و با ظرافت توصیف می کند.مثلا در رمان "ماری" می گوید:

کلارا با خود اندیشید:"واقعا که چه آدم عجیبی است" و احساس تنهایی دردناکی بهش غلبه کرد،همان احساسی بود که همیشه در مواقعی بر آدم مستولی می شود که می بینیم کسی که برایمان عزیز است تسلیم رویایی می شود و ما در آن رویا جایی نداریم.

نابوکوف هم یک روس عزیز و دیوانه و پیچیده است مثل همه نویسنده های هموطنش. گاهی می نشینم پای کانال های روسی و بی آنکه حتی یک کلمه از حرف هایشان را بفهمم ،ساعت ها فیلم ها و اخبارو تبلیغاتشان را تماشا می کنم .به زبان روسی ،مثل یک موسیقی آشنا و آرام بخش گوش می دهم...وقتی کسی به زبان روسی حرف می زند ،انگار صدای آلیوشای برادران کارامازوف یا پرنس میشیکین ابله توی گوشم می پیچد، انگارزیبایی دردناک آناکارنینا جلوی چشمم جان می گیرد و یا جنون روحانی شاتوف ،در جن زدگان ،تسخیرم می کند...روس ها آدم های عجیبی اند ،خشن و احساساتی،مجنون و خردمند، صبور و ویرانگر...یک ملت پرشور که همه چیز را با ودکای روسی مخلوط کرده اند و به شکل یک معجون بی بدیل در کتاب هایشان ریخته اند

+  نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 23:6  توسط   | 

 

 در راه پله می رقصم، وقتی از پرکردن برگه های بیمه، در دفتر کارگزینی برمی گردم

در خیابان می رقصم ،وقتی پلیس راهنمایی ،راننده ای را برای پارک دوبل جریمه می کند

در کنار تو می رقصم وبلند می شوم روی نوک پنجه هایم

دست هایم در هوا موج می زند؛در هوای پیچیده دور تنت ؛

و نگاهت به چرخش پاهایم نمی رسد دردل این شهر چرک ، بین این مردم غبارگرفته می رقصم

می رسی به گام های رقص من،

 می رسی تو

می دانم...

 

 

 پانوشت:عکس مربوط به اثری از  علی چراغی است

+  نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 14:27  توسط  
خواب شهوتناک
 

 

خوابیده ،عین سنگ خوابش برده ،انگار از یک هماغوشی سخت برگشته

،انگار از یک کارزارِ بی پایان گریخته ،روی پیشانی اش داغ شهوت

است...

+  نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 12:21  توسط   | 

 

در جستجوی زمانِ به دست نیامده!

آدم هایی هستند که به آینده فکر می کنند و برایش برنامه می ریزند.آدم هایی هم هستند که برای آینده شان هیچ نقشه ای ندارند ،این ها اصلا به آینده اعتقادی ندارند.

من کمابیش جز دسته دومم.دست کم برای آینده دور هیچ برنامه ای ندارم؛اصلا نمی توانم تصورش کنم.تازگی ها درباره اش یک تئوری هم ساخته و پرداخته ام: وقتی راجع به آینده فکر می کنیم،ناخواسته تصویر ذهنی مان از آینده،یعنی زمانی که هنوز زندگی اش نکرده ایم، معطوف به شناختی است که از همه امکانات و محدودیت های گذشته مان کسب کرده ایم،پس تصویرمان از آینده ،طبعن محدود به یک چارچوب ذهنی است،در امتداد شرایط فعلی مان.

ما با فکر کردن به اینده، انگار که ما خودمان را در راستای جاده ای تصور می کنیم که الان در آن ایستاده ایم؛ یک تصویر سرتاپا باطل . زمانی که چنین تصویری در ذهن مان می سازیم ،طبیعی است که وقتی در بُعد زمان ،رو به جلو حرکت می کنیم ،به صورت ناخودآگاه سعی می کنیم شرایط فعلی مان را ،هرچند ناخوشایند،برای انطباق با آن تصویر ذهنی ادامه بدهیم. در نتیجه ،در واقعیت ،ما خطوط این جاده را امتداد می دهیم،انگار که فقط و فقط محکوم به حرکت در همین جاده هستیم،چون قبلا بارها و بارها در ذهنمان تجسمش کرده ایم و حالا فقط همین جاده را می شناسیم. حتی اگر از سرنوشت و تقدیر و شرایط شکوه و گلایه کنیم ،باز هم نمی تواینم انکار کنیم که ما آن را ساخته ایم،با فکر کردن به آن و تصور کردنش و این که هرگز ، اول در ذهن خودمان و دوم در واقعیت، به اتفاقات دیگر ،به غیر منتظره ها اجازه ظهور نداده ایم.

 ما با تجسم کردن آینده و بدتر از آن ،با برنامه ریزی برای آینده ،در را به روی ماجراهای شگفت انگیز و دور از انتظار می بندیم.ما خرق عادت را باور نداریم.از مفاهیم و رویدادها و آدم های خارج از کنترل می ترسیم و در ذهنمان ،تمایل شدیدی داریم به این که همه چیز را تحت کنترل دربیاوریم؛حتی به بهای محروم شدن از لذت های ناشناخته و طعم های ناچشیده. در حالی که اگر از آینده تصویری نداشته باشیم ،اگر ذهن را آزاد بگذاریم تا در لحظه حال بِچَرَد و زمان موهومِ نیامده را در فضای مجرد بازسازی نکند ،آن وقت می بینیم که چطور نظم رویدادهای کسالت بار وزندگی های باسمه ای و از پیش تعریف شده ،به هم می خورد ؛ آن وقت روزهای شگفت انگیز یک به یک از راه می رسند ومی بینیم که چطور همه چیز تَر و تازه و غیرقابل پیش بینی می شود؛ که چه رنگ ها و طعم ها و عشق ها و رویاهایی خلق می شوند و چه فضاهای بی نظیر و تکرار ناپذیری را تجربه خواهیم کرد.

 

+  نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 14:26  توسط   | 

 

حتی هنوز هم...

از مومن بودن بعضی ها خوشم می اید...لطیف است،به آدم احساس امنیت می دهد. این جور مومن ها خیلی کم اند ولی وقتی سالی ماهی یکبار،یکی شان را می بینی دلت گرم می شود ؛که هنوز هم هستند کسانی که قضاوت نمی کنند،که مهرو عطوفتشان بر تعصبشان می چربد...که آرامند، خُنَکند و توی این تابستان داغ یک لحظه کنارشان بودن، نگاهشان کردن ،حالت را جا می آورد.

+  نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 23:35  توسط  
همان سیب یا گتدم یا اناری که حوا گاز زد
 

 

چه لذتی دارد خوردن میوه ممنوعه...

رهایی ...

و فکر نکردن به هیچ فردایی.

+  نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 12:17  توسط