|
دو نفر و نصفی
|
||
|
چرك نويس |
چرا زحمت كشيدين ، آقاي رييس جمهور؟!
-حقمونه، چرا نگيريم ؟ اگه نگيريم فكر كردي تو جيب كي مي ره ؟!
- يه مو از خرس كندن غنيمته! مي ريم مي گيريم به
ريششون هم مي خنديم !
-آزادي قلم و اين حرفا شعاره ، واقعيِت زندگي پوله!
- ببين اصلن فكرشو نكن كه خبرنگاري حاضر نشه اين پول
رو بگيره، همه اينقدر چاله چوله دارن كه با اين پول حداقل يكي دو تا از چاله هاشون
رو پر مي كنن.
- همه اومده بودن ، هركي كه سال ها نديده بودمش
اون جا بود . خيلي شلوغ شده بود ، خبرنگارا تو صف وايسادن وبه نوبت پولشون رو
گرفتن، توي پاكت متأهل ها 8تا چك پول 50تومني بود، واسه مجردها
6 تا.
خب ، هديه رييس جمهور را گرفتيد دوستان؟! به سلامتي!
چه هديه آبرومند و محترمانه اي. يادمان باشد از اين به بعد هروقت خواستيم به دوستي
، مخصوصن دوستان خبرنگار كادوي تولد بدهيم ، زنگ بزنيم بگوييم هديه ات را گذاشته
ام تو پاكت ، فلان روز تا فلان روز از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر وقت داري بيايي در
خانه كادويت را بگيري!
شنيديم كه خيلي ها رفته بودند ، آن هم نه صرفن به
خاطر نياز مالي ، و كمي شرمنده و يواشكي ، كه خيلي هم سربلند و با افتخار وبا
مقادير معتنابهي پررويي ! حالا بگذريم از خبرنگارنماهايي (!) كه اصلن روزنامه نگار
نيستند و آمده اند چند صباحي از قِبَل مطبوعات پولي به جيب بزنند و كار بي كيفيت
شان را همزمان به 10 تا نشريه ارائه مي كنند و يك مصاحبه را با ليدهاي متفاوت 6 جا
كار مي كنند و از هيچ كار غيرحرفه اي ديگري هم گريزان نيستند ، بگذريم از خبرنگاران
يا به قول استاد قاضي زاده ي طناز "خبربيار"هاي دولتي كه نان شان را توي ديگ روغن دولت
فرو مي كنند و مي خورند، بگذريم از چند نفرِ واقعن نيازمندي كه البته گمان نمي كنم
تعدادشان زياد باشد چون دوستان الاماشاءالله راه پول درآوردن و 10 جا كار كردن را
خوب بلدند و عيبي هم ندارد اگر اصول حرفه اي رعايت شود، اما بقيه چي؟ شنيديم كساني
رفته اند و توي صف هديه رييس جمهور محبوب ايستاده اند كه جيغ و هوار روشنفكرمآبي و
اعتراض شان به سياست هاي پوپوليستي دولت گوش آسمان را كر كرده و ...بگذريم.
شازده كوچولو در اتوبوس
اي فرزندان آدم !گاهي سوار اتوبوس شويد!
چند روز پيش بعد از مدت ها سوار
اتوبوس شدم ، يه پسر بچه هم با مادرش سوار شد كه درست عين شازده كوچولو بود، بور، لطيف
،با چشم هاي درشتِ پرسشگر. مث شازده كوچولو هم مدام سؤال مي كرد و تا جواب نمي گرفت
بي خيال نمي شد: " راننده كجا رفته مامان ؟ چرا نمياد؟ اين چيه صدا مي ده ؟ اتوبوس
خرابه؟ ميله اش شكسته ؟! مامان اون چيه رو دست اون آقاهه نوشته؟ خالكوبي يعني چي؟"
منظورش يه نوشته آبي رنگ ، روي دست
مردي بود كه تو قسمت مردونه وايساده بود و خلاف، داشت از چشاش مي زد بيرون، آستين
رو بالا زده بود و بي خيال، دستش رو گرفته بود به ميله . روي ساعدش ، صورتِ پشت كاميونيِ يه دختر با موهاي پريشون و خال پشت
لب حك شده بود با يه خط شعر :
عمريست كه مي بازم ويك برد ندارم
اما چه كنم عاشق اين كهنه قمارم

نوشته شده توسط : سین-هیم
رگ مي خواهم خدايا!

مهسا دخترك خوشگلك ريزه ميزه اي بود كه توي يك مركز ترك اعتياد ديدمش، آخر خلاف، همه جور موادي مصرف كرده بود، حشيش ، ترياك، شيشه ، هروئين ، كراك ، قرص ، اسيد، كوكائين! اين تكه هاي جالب مصاحبة س كه بعضي هاش رونمي شد تو مجله چاپ كرد:
-اصلا تو از كي شروع كردي كه اين همه وقت داشتي همه جور موادي را امتحان كني؟
- 14 سالگي! از شيشه هم شروع كردم نه مثل بيشتر معتادها از سيگار و حشيش.
-چرا اين همه ؟!
- ببين، آدم هاي معتاد خيلي فضولند ، تنها فكري كه دارند اينه كه امتحان كنيم ببينيم اين يكي چه جوريه.
-تو دانشگاه نرفتي؟
- ديپلم حسابداري دارم.يك ماه هم رفتم دانشگاه. رشته حسابداري قبول شدم ،سراسري .ولي ديگه نرفتم.
- چرا؟
- چون وقت نداشتم . اون موقع ديگه اجبار به مصرف داشتم. يا بايد پولش را جور مي كردم يا كاسبش را يا جنسش را يا مكانش را!
- يعني اعتياد اينقدر وقت مي گيره؟
-تمام زندگي ام را گرفته بود! مثلن بذار برنامه يك روزم را برات بگم. بين ساعت 2تا 4 بعد از ظهر از خواب پا مي شدم...
- چقدر دير!
- خب اگه مورفيني باشي زياد مي خوابي ، تا وقتي كه عمل صبح نياورده باشي كه اونوقت از خماري بيدار مي شي. خلاصه بيدار مي شدم زنگ مي زدم به كاسبي كه برام جنس مياورد.مي گفتم رسيدي سر كوچه زنگ بزن و دوباره مي خوابيدم. با صداي زنگش بيدار مي شدم، مي رفتم مواد را مي گرفتم ، مي زدم. بعد به فكر اين مي افتادم كه پول جور كنم.
- چطوري پول جور مي كردي؟
- با التماس كردن به اين و اون ، جيب زدن ، حالا هر روز با يك روش.
- با س...ك....س چطور؟!
- چند بار بهش فكر كردم اما نتونستم، همون قولش كافي بود. به طرف مي گفتم اول پول رو بده من به دوستم بدهكارم، برم پولش رو بدم برگردم با هم بريم خونه. بعد در مي رفتم.ببين يه زن هيچ وقت بي پول نمي مونه، از اين ور خيابون تا اون ور خيابون ، 50 هزار تومن كاسب مي شي، با يه چشمك، يه قول الكي!
- گفتي تزريق هم كردي؟
- آره، ايناهاش، جاي سوزنه.
- چرا اين طوريه؟خط خطي شده؟
- چون وقتي رگ پيدا نمي شه سوزن را مي كشي روي دست وپا، خون ميزنه بيرون، رد خون مي شه مثل خالكوبي. اين هم به خاطر كراكه، داشتم كرم مي ذاشتم ، نگاه كن داشت سوراخ مي شد آرنجم!
-آزمايش ايدز و هپاتيت هم دادي؟
-نه.
-خب ممكنه مريض باشي!
-مهم نيس برام.هر وقت قرار باشه مي ميرم، مي ميرم ديگه ِ چه سالم چه مريض!
-خب اگه كس ديگه اي رو آلوده كني؟
-من اگه از كسي مريضي نگيرم، كسي از من مريضي نمي گيره!
-رابطه ات با خواهرت بهتر نشده حالا كه مي خواهي ترك كني؟
- اون ديگه باور نمي كنه! هزار بار تا حالا ترك كردم، دو بار كمپ رفتم ، فرار كردم!
- خب تو كه فرار مي كني اصلا واسه چي از اول تصميم مي گيري ترك كني؟!
-تصميم رو توي نشئگي می گیرم، نه خماري.
-فكر مي كني اين بار بتوني دوام بياري؟
- نمي دونم. ببين ، هيچ كس دوست نداره معتاد باشه، حتي اون معتادهايي كه توي جوب مي خوابند! اون ها هم دوست دارند مثل بقيه خوب باشند ، اما نمي تونند، باور كن. اصلا مي دوني آدم چرا هي عملش سنگين مي شه؟ چون هربار بيشترمي كشي تا يادت بره چقدر بدبختي ،که چه چیزایی رو از دست دادی.
-يعني همه معتادها دوست دارن ترك كنن؟
-نه!مامان من اين همه ساله به شيشه معتاده. اصلن هم نمي خواد ترك كنه!مي گه زندگي يعني اين ، حال مي كنه، خوشبخته! البته يك كم رواني هم هست. رو حرفاش نمي شه حساب كرد!
-تو هنوز با دوست هاي معتادت رفت و آمد داري؟
- آره چون اصلا دوست غير معتاد ندارم!نمي تونم ارتباط خوبي با آدم هاي سالم برقرار كنم. به نظرم آدم سالم كم مي فهمه. خيلي چيزها را نمي فهمه. مثلا نمي فهمه هرچي خودش مي گه درست نيست، كه اگر اون توي زندگي اش موفق بوده يا تصميم درست گرفته ، همه نبايد اين كار را بكنند. فكر مي كنه كسي كه درست انتخاب نمي كنه، نمي خواد كه درست انتخاب كنه .نمي فهمه وقتي مي گي نمي تونم ، مي خوام درست زندگي كنم ولي نمي تونم.
- و تو واقعا مي خواهي درست زندگي كني؟
- آره، مي خوام. ولي وقتي فكر مي كنم بايد چه راه طولاني را برم و باز برسم سرجاي اولم... ميدوني ، يك اشتباه طولاني كردم .مي خوام جور ديگه باشم اما نمي دونم چه جوري. الان که توی ترکم کتاب می خونم فیلم می بینم ولی حال نمی کنم.انگار این زندگی من نیست.از این زندگی های قشنگ رمانتیک! خوبه ها ولی زندگی من نیست.اعتياد چيز عجيبيه كه تو و بقيه سالم ها نمي فهمين يعني چي. اين كه همه سلول هاي تنت، و تك تك سلول هاي مغزت يك چيزي را بخواد.
- خب خيلي سخته!
- ولي اين را حتما بنويس كه خدا آدم هاي معتاد را بيشتر دوست داره!
- چرا؟
- چون ضعيف ترند. مثل مامان بابا كه بچه ضعيف و مريض را بيشتر از بچه سالم دوست دارند.بيشتر هواش را دارند.
- تو خودت اين را حس كردي؟ همين كه خدا بيشتر هوات را داره؟
- آره ، بارها شده رگ پيدا نمي كردم، مي گفتم خدا اگه رگ پيدا نكنم مي زنم توي گردنم، بلافاصله رگ پيدا مي شد!
- پس چرا خدا تا حالا كمكت نكرده كه ترك كني؟
- ... مي دوني چرا خدا كمكم مي كرد كه رگ پيدا كنم؟ چون خودم هم مي خواستم.
نوشته شده توسط :سين - هيم
وزیرها هم می توانند بامزه باشند مخصوصن اگر دکتر باشند و توی دوره تحصیلشان هم کلی "بچه مثبت" بوده باشند و نفر اول بورد تخصصی سال ۷۱ هم بوده باشند ! دیشب جایتان خالی در محفلی بودیم و جناب وزیر بهداشت هم بودند و با نقل خاطره هایی حضار را از خنده روده بر کردند ! مجلس گرمی بود که جناب وزیر گرمترش هم می کرد:
وزیر:"اونایی که دوست ندارن من باز خاطره تعریف کنم محکم دست بزنن!"
یک عده در ردیف های آخر کف می زنند.
وزیر با خنده:"حالا اونایی که دوست دارن من یه خاطره دیگه تعریف کنم یه کف مرتب بزنن!"
حضار با شور و اشتیاق دست می زنند.
وزیر با لبخند :"پس حالا که اینقدر خوب دست زدین به جای یکی دو تا تعریف می کنم!"
و حالا این شما و این خاطرات جناب وزیر:
۱- وقتی ما در جبهه بودیم یک روز یک کاتیوشا افتاد داخل اورژانس و خورد به پای یکی از همکاران.بنده خدا پایش قطع شد و خودش هم شهید شد. بعد از این ماجرا جو ناراحتی بر ما حاکم شده بود .از آن طرف هم یکی دیگر از همکاران( که اسم نمی برم چون ممکن است بشناسیدش و از این به بعد او را به نام دکتر ف می نامیم) مرتب می گفت که در شیراز همه به اشتباه فکر می کنند من به جای آن بنده خدا شهید شده ام و نگران منند و این حرف ها...
خلاصه این دکتر ف آنقدر این حرف ها را تکرار کرد که عاقبت قرار شد برای آن که شیرازی ها را از نگرانی در آورد یک توک پا برود شیراز و دوباره برگردد که از قضا رفت و دیگر برنگشت. چند سال بعد ما همین آقا را دیدیم که برای خودش دبدبه و کبکبه ای راه انداخته و با لطایف الحیلی برای خودش سابقه جبهه درست کرده و خلاصه به جایی رسیده از قِبَِل این سابقه. در حالی که فقط ما می دانستیم او چقدر و چطوری در جبهه بوده و مهم تر از آن چطوری از جبهه رفته!
۲-ما توی جبهه با مشکلی مواجه بودیم که مربوط می شد به افرادی که تمارض می کردند. یعنی خودشان را به مریضی می زدند تا از زیر خدمت در بروند.یک روز یکی از همکاران گفت من یک فنی بلدم که مچ ممارضین را باز می کند. از قضا چند روز بعد آقایی را آوردند که خودش را زده بود به غش و هر کاری می کردیم به هوش نمی آمد و کلی باعث وحشت همه شده بود. رفتیم به همکارمان گفتیم آقا شما که گفته بودی یک فنی بلدی بیا این آقا را به هوش بیار! همکار ما آمد و یک آمپولی به او تزریق کرد.هنوز چند دقیقه نگذشته این آدمی که به حال غش افتاده بود بلند شد و پا به فرار گذاشت! ما پرسیدیم چی به اش زدی؟! گفت(احتمالن با لبخند پیروزمندانه):آمپول لیزیک!
توضیح آن که آمپول مزبور ادرار آور است و آن بینوا برای رساندن خودش به راحتخانه بی خیال تمارض و فرار از جبهه شده بود!
البته از آن جا که ما پزشک نیستیم ولی پزشکان را دوست داریم شاید اسم آمپول را بد شنیده و درست تلفظ نکرده باشیم.به هرحال وزیر خوش صحبت و بانمکی دارید که خودتان خبر ندارید!
نوشته شده توسط:سین-هیم
جنیفر لوپز اما اخلاقی تر

شمشیرم را باید از رو می بستم؛ می دانستم از قبل .مصاحبه هایش را خوانده بودم مرز بین شوخی و جدی ا ش معلوم نبود .الان هم از قبل می دانم شما حال و حوصله خواندن یک مصاحبه کامل را در وبلا گ را ندارید پس خلاصه می کنم تا جای امکان مصاحبه ای که چندی پیش با مجید خمسه انجام گرفت.متن جدی مصا حبه را هم در اینجا بخوانید: http://salamatiran.com/NSite/FullStory/?Id=12929&type=2
سین-جیم:اگر می توانستید جای کس دیگری باشید آن آدم کی بود؟
علیرضا خمسه:جنیفر لوپز!
سین-جیم:چی؟
علیرضا خمسه:جنیفر لوپز! نمی شناسیدش؟
سین-جیم:چرا اما آخه چرا؟
علیرضا خمسه:همین جوری... تصور کردم
سین-جیم:بعد چه کار می کردید؟
علیرضا خمسه :اخلا قی تر عمل می کردم
سین-جیم:از بچه گیتون چی بیشتر یادتون میاد؟
ع-خ:شب ادراری
سین-جیم:خیلی از پسرها این مشکل را دارند
ع-خ:من مثل همه نبودم از این راه به دنیا اعتراض می کردم و چون رونامه و مصاحبه و شبکه تلویزیونی نداشتم و فقط جامو داشتم تا توی اون اعتراض کنم
سین-جیم:مامانتون چه کار می کرد؟
ع-خ:بالهایم را چید
سین-جیم:بال داشتید ؟
ع-خ:آره همه دارند اما کم کم بالاشون می ریزه شاخ در میان دمشون میزنه بیرون
سین –جیم:شما چند سالتونه؟
ع-خ:یعنی چی خانوم؟ببینم همه خبرنگر ها عادتشونه سن آدم را می پرسند؟
سین-جیم:چه عیبی داره؟ شما ناراحت می شید جواب ندید!
ع-خ:نه آخه ربطی نداره سن خواهر و مادرشون هم می پرسند؟
سین-جیم:می خواهید ادامه ندیم و شما از میوه های مورد علاقتونن بگید؟
ع-خ:نه!
سین-جیم:چرا؟
ع-خ:خجالت می کشم
سین-جیم:از میوه ها ؟
ع-خ:نه از شما آخه من هر میوه ای که دوست دارم با ان-با فتحه بخونید پیداش نمی کنم تو ورد- شروع می شه:انگور؛انار؛انجیر؛انبه
سین-جیم:از رو اسم اینها را انتخاب کردید؟
ع-خ:نه اتفاقی ....شانس ما است دیگه
سین-جیم:توی آینه که خودتون را می بینید چی می گید؟
ع-خ:ای ول-خیلی محکم بخوانید-
سین-جیم :خودتون را دوست دارید؟
ع-خ:به اندازه نیکی کریمی
سین-جیم:بهترین آدم زندگیتون کی بود؟
ع-خ:هر کس به من چیزی یاد داد من را بنده خودش کرد
سین-جیم:این جمله از خودتونه؟
ع-خ:بله
سین-جیم:اما به نظرم آشنا است
ع-خ:آره مثل اینکه یک جا دیدمش....


وقتی هنوز نیامده بود دفتر مجله دلهره داشتم.همیشه از آدم هایی که صورتشان سوخته می ترسیدم .کابوسم بیمارستان سوختگی است .بدترین بیماری ها هم همیشه به نظرم آن هایی هستند که قیافه ادم را عوض می کنند.با این حساب تصورش را بکنید که وقتی گفتند بیا با دختری که توی صورتش اسید پاشیده اند مصاحبه کن چه حالی شدم. خدا خدا می کردم صورتش زیاد دفرمه نشده باشد.سوراخ های بینی اش معلوم نباشد و لبش از روی دندان هایش کنار نرفته باشد. ولی او هیچ کدام این ها را نداشت .فقط پوست گونه ها و پیشانی اش به طرز غیر طبیعی سفید و برآمده بود و پلک های بی مژه اش روی چشم خانه اش را مسدود کرده بود.نابینا شده بود و با وجود دهها عمل توی ایران واسپانیا خوب نشده بود.اما تا دلتان بخواهد خوش روحیه وبا انگیزه بود.فقط اعتقادش به خدا کمرنگ شده بود . به قول خودش قبل از این بلایی که به سرش آمده خیلی با خدا سَر و سٍر داشته ولی بعد با خدا قهر کرده و...اما هنوز امیدوار است که یک روز چشم هایش خوب می شوند و او دوباره می بیند و پوست صورتش هم طبیعی می شود و آن وفت ازدواج می کند.ازدواجی آنقدر موفق که دختر های سالم هم از پسش برنیایند.
همیشه فکر می کنم آدم بدون اعتقاد به مفهوم خدا یا یک معنی بزرگ پشت آفرینش چقدر می تواند دوام بیاورد و اصلا می تواند دوام بیاورد یا نه.برای هرکس که مثل من سرگردان باشد سوال آشنایی است .یک روز مومن یک روز مشرک یک روز ... خدا آخر عاقبت همه ما را ختم به خیر کناد! آمین!
نوشته شده توسط:سین- هیم
- سرظهر است که خانم ف زنگ می زند و می گوید یک مورد مرگ مغزی داریم ،اگر می توانی برای گزارش خودت را برسان.مرحوم یک زن سی ساله است که سکته مغزی کرده و ساعت ۳ قرار است خانواده اش برای رضایت دادن بیایند بیمارستان.ساعت یک ونیم است و با چه بدبختی باید خودم را برسانم بیمارستان.دل تو دلم نیست ،نه برای این که قرار است سر عمل پیوند بروم و کلی دل و روده بیرون ریخته ببینم ، برای این که تصور گریه و زاری خانواده اش دلم را آشوب می کند.
- با عکاس بالای سر زن می رویم ،توی اتاق آی سی یو. لای مژه های نیمه بازش اشک دلمه بسته . چاق است ،به اش نمی آید ۳۰ساله باشد.خانم ف می گوید ۲تا بچه هم دارد.هیچ حسی به اش ندارم،انگار خوابیده،سینه اش زیر ملافه سفید بالا و پایین می رود.
- یک پیرزن چادری با یک پیرمرد تنومند می آیند تو .خانم ف می گوید پیرمرد عمویش است و پیرزن مادرش.خوددار و آرام اند. به عکاس می گویم دلش را ندارم با مادرش حرف بزنم.سعی می کند خودش را خونسرد نشان بدهد:"یعنی چی ؟برو حرف بزن باهاشون!"می روم جلو،مادرش نگاهم می کند.میگویم :"خانم ،تسلیت..."بغض هر دومان می ترکد،پیرمرد و پسرجوان هم به هق هق می افتند.شما چی فکر می کنید؟ یک خبرنگار نباید احساساتی شود؟
- اما احساسات هم حدی دارد،مخصوصا وقتی حال و هوای نمایشی پیدا کند!پدر مرحوم انگار متن سخنرانی اش را هم جلوی دوربین آماده کرده،همچین سرحال و قبراق درباره دختر بامعرفتش حرف می زند که اگر یک روز صدایش را نمی شنیده روزش به شب نمی رسیده،هق هق می کند اما یک قطره اشکش نمی آید،می گوید کل نفس ذائقه الموت! ولی اصلا به ما چه؟دختر خودش است دیگر!
- قضیه مشکوک است.شوهر و بچه های زن نیامده اند که برای آخرین بار او را ببینند.خواهرش هم لابلای مویه هایش می گوید الهی بمیرم ،یه هفته اب نخورده بود. حالا یک فرضیه مطرح می شود:زن با شوهرش اختلاف داشته ،اعتصاب آب و غذا کرده و دچار سکته مغزی شده. اما پزشکی قانونی چون هیچ علامت واضحی دال بر ضرب و جرح شکنجه وجود ندارد نمی تواند وارد ماجرا شود.
- موقع پوشیدن لباس های اتاق جراحی دیگر از حالت تأثر و تألم روحی بیرون آمده ایم و بیشتر زمان به کرکر خنده می گذرد.آقایان و خانم ها باید هرکدام بروند توی یک اتاق و همه لباس هایشان را در بیاورن و لباس های استریل بپوشند.چشمتان روز بد نبیند چه لباس هایی !گل و گشاد اما به رنگ مد روز ،سبز سیدی !یادمان رفت به عکاس بگوییم با این سرو وضع ازمان چند تا عکس بگیرد تا هر وقت خودمان و دوستان و همکاران دپرس شدیم ،نگاهی بندازیم و دلی از عزا در بیاوریم! اما از این حرف ها و خنده ها که بگذریم دیدن یک قلب زنده که توی دست دکتر تالاپ تولوپ می کند ، تجربه جالبی است!
- هیچ می دانستید هنوز عده ای از مراجع ما سفت وسخت مخالف پیوند عضو اند؟ می گویند جسد را باید همان طور که خدا آفریده به خاک سپرد!
حالا هی ما بگیم اندر خم یک کوچه ایم ، شما بگید نه!
نوشته شده توسط:سین ـ هیم
اول: این اولیش نبود و آخریش هم نخواهد بود. تعارف که نداریم ٬فردا پس فردا استاد فلان و آقای بهمان هم می میرند و ما باز هم از شش روز قبل توی تلویزیون زیرنویس می کنیم و توی روزنامه ها می نویسیم و مردم را به شرکت در تشییع جنازه هنرمند محبوب و آقای بازیگر یا خواننده یا نویسنده دعوت می کنیم و باز روز موعود که می رسد همین آش و همین کاسه.ملت ساعت ها زیر آفتاب یا برف و باران می می مانند٫ مسئولان برگزاری مراسم هر کدام ساز ناکوک خودشان را می زنند٬جسد ناصرعبداللهی اصلا نمی آید٬ مراسم نادر ابراهیمی در نهایت بی نظمی و بی حالی برگزار می شود و جسد خسرو شکیبایی هم برای ورود به محوطه یک ساعت و نیم معطل می شود. مگر چهارتا طناب کشیدن و راه را برای آمبولانس باز کردن چقدر کار سخت و وقت گیری بود؟ یا یک جایگاه درست ودرمان برای جنازه درست کردن اینقدر غیرممکن بود؟
دوم:بعد از تشییع جنازه ملت یک ساعت جلوی تالار وحدت ولو بودند.به جز آن ها که ده دوازده تا اتوبوس شرکت واحد را پر کردندو جلوتر از فامیل شکیبایی رفتند بهشت زهرا ٬هیچ کس خیال رفتن نداشت.من و سین-جیم اتفاقی همدیگر را پیدا کردیم و پیاده راه افتادیم به سمت میدان ولیعصر.جلل خالق که مردم ایران چقدر باهوشند!هر پسری که به ما می رسید اعم از خوش تیپ٬عمله ٬باشخصیت ٬بی شخصیت وغیره می فهمید که ما داریم از تشیع جنازه برمی گردیم و به ما تسلیت می گفت و اجازه می خواست که توی غم ما شریک شود!
.......................................................................
نوشته شده:سین-هیم
|
|